شمس الدين حافظ
402
سفينه حافظ ( فارسى )
غم غريبى و محنت چو برنمىتابم « 1 » * به شهر خود روم و شهريار خود باشم ز محرمان سراپردهء وصال شوم * ز بندگان خداوندگار خود باشم چو كار عمر نه پيداست بارى آن اولى * كه روز واقعه پيش نگار خود باشم ز دست بخت گران خواب و كار بىسامان * گرم بود گلهاى رازدار خود باشم هميشه پيشهء من عاشقى و رندى بود * دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم بود كه لطف ازل رهنمون شود حافظ * و گر نه تا با بد شرمسار خود باشم [ 1 ] [ 339 خيال روى تو گر بگذرد بگلشن چشم ] 35 شماره مسلسل 489 خيال روى تو گر بگذرد بگلشن چشم * دل از پى نظر آيد بسوى روزن چشم بيا كه لعل و گهر در نثار مقدم تو * ز گنجخانهء دل مىكشم بمخزن چشم سزاى تكيهگهت منظرى نمىبينم * منم ز عالم و اين گوشهء معين چشم سحر سرشك روانم سر خرابى داشت * گرم نه خون جگر مىگرفت دامن چشم نخست روز كه ديدم رخ تو دل مىگفت * اگر رسد خللى خون من به گردن چشم « 2 » ببوى مژدهء وصل تو تا سحر شب دوش * به راه باد نهادم چراغ روشن چشم بمردمى كه دل دردمند حافظ را * مزن بناوك دلدوز مردمافكن چشم [ 338 من دوستدار روى خوش و موى دلكشم ] 36 شماره مسلسل 490 من دوستدار روى خوش و موى دلكشم * مدهوش چشم مست و مى صاف بىغشم در عاشقى گزير نباشد ز سوز و ساز * استادهام چو شمع مترسان ز آتشم من آدم بهشتيم اما در اين سفر * حالى اسير عشق جوانان مهوشم
--> ( 1 ) نمىتابم يعنى نمىتوانم از خود دور كنم . ( 2 ) بيت زير در خلخالى و سودى نيز ديده شده و قبل از مقطع درج است . بر انتظار كسى رحم كن كه شب همهشب * برخ روانه كند خون دل ز روزن چشم [ 1 ] پاورقى غزل 34 - اين غزل را حافظ موقع توقف در يزد سروده است .